![]() |
![]() |
|
|
مولا جان!
از ازدحام این همه حسرت خسته ام.از دردهایی که پشت سر هم صف بسته اند و مدام دلم را لگد می کنند. چشمهایم درمانده شدند بس که دنبالت گشتند و نیافتند. بغض هایم سنگ شدند از صبر، لحظه هایم زهر شدند از انتظار. آخر تو که می دانی چقدر عاشق بارانم. چرا یکشب به ضیافت شهاب باران چشمهایت دعوتم نمی کنی؟ به مهمانی نور و لبخند و اشک نمی خوانی ام؟ بیا بخوان از نجوای خاموشم درد را، از تمنای دلم حسرت را، از سکون چشمهایم خروش هزاران رود را... بخوان که فقط چشمهای تو توان خواندن دارند باقی همه دیوارند... بیا و از افق سپید امید طلوع کن.بیا و بر عقده های دل ببار، بیا گل را نور را و خدا را تلاوت کن. مولاي من! تنگناي دل خسته و تنهاي مرا رهگذري جز تو نمانده است، و كاش رد عبوري از تو ،در صحن و سراي دل خونين و چشم اشكبارم ماندگار مي شد...
و سلام علی آل یاسین... |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت توسط دوستدارسید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به هر ديار كه رفتم
به هر كجا كه نشستم به اشك ديده نوشتم كه اي خوب جاي تو خالي... |
| پیوندهای روزانه |
|
پایگاه اطلاع رسانی آیت الله بهجت نصایح رساله زندگی نامه رساله ی احکام آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|