![]() |
![]() |
|
صدای شیهه ذوالجناح میآید؛ آسیمه سر به سمت تل زینبیه میدود! زینب را همراهی کنند! امّا نه توان رفتن دارد، نه تاب ماندن! نه توان گریه دارد، نه تاب فریاد!... و این تازه قسمتی از تصاویر روز است؛ وای از دل زینب! وای از شام غریبان!... اصلاً عاشورا هم روز توّلد زینب است، هم روز وفاتش! اصلاً زینب و اسارت یعنی: پل دوزخ و بهشت! آن همه سختی و رنج را میتوانست تحّمل کند؟! به خیمه پناه بردی تا احساس شرم بر نگاه برادر ننشیند! هم آرام بخش دل پر تلاطم حسین هستی، هم دلگرمی و پشتوانه علی بن حسین تو کیستی، بانو! اگر خواهری افتخار است، پس «خواهر یعنی زینب!» فقط زینب! چه زیبا میشکستی غرور بتهای دار الاماره نشین را! بیانت سوره سوره و آیه آیه، قرآن است! بانو! آن جا که تو ایستادهای، همان جاست که موسی برهنه پاشد و به تجلّی ذات الهی سلام کرد همان جاست که پر جبریل را، آتش غیرت سوزاند! اِقرأ بِاسْمِ رَبِکّ الَّذی خَلَقَ؛... سخن بگو، بانو! تا عرشیان، دختر علی و فاطمه را بهتر بشناسند! ـ گو این که ابنمرجانه با جهالت تمام تو را نشناسد... سخن بگو، بانو! تا چوب خیزران، سکوت زمین را، با زخم زبانهایش نشکند! سخن بگو، بانو! که تاریخ، در انتظار طلوع زینب (س) از مشرق اسارت است تا مفهوم آزادی را به بشریّت نشان دهد! سخن بگو، بانو! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ كدام عاشق، معشوقه شده بود و كدام معشوقه، عاشق زينب بالاي ني بود يا حسين بر چوبه ي محمل.... يا زينب الحسين.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت توسط دوستدارسید |
|
|
ميخواستم شروع کنم به حرف زدن ولي نشد از کجا بگويم؟ازکه؟از خودم يا زندگيه سراسر درد! و اين درد عشق توست، که از درونم ميجوشد و نم نم باراني ميشود در حوالي دلم و کوچه پس کوچه هاي خاکي دلم را بوي نمش پر ميکند! آري حسينم! اين اشک عشق توست و اين درد ، که قلبم را به تپش وا ميدارد درد عشق توست! و اين ميشود که هميشه ي خدا دلم بارانيست! پس بدان عزيز دل زهرايم! باران را دوست دارم بخاطر تو! و تو چه خوب مرهم دلم بودي در اين سالها! چه خوب دردم را فهميدي! و چه زيبا جواب السلام عليک يا اباعبدللهم را دادي! اينقدر زيبا که چتر ميشود، براي دل هميشه پاييزم آري حسينم! منم دختري ،از قبيله ي عشق خواهرت ميروم تا جاده ي بي انتهاي قلب دخترت! و من خاک ميشوم براي پاهاي کودکانه ي رقيه ات و ميميرم براي اشکهاي ذلال و غريبانه ي رقيه ات!آخر من هم بابايي ام! آي سکينه ي بابا!دل هميشه باراني مرا درياب! و من دخيلم به گهواره ي سبز اصغرت! حسين جانم! آن روز ظهر!لبهاي شش ماهه ي تو خشک شدو اين شد که دل من براي عمري باراني بماند!و گلوي طفلت را... و اين باعث شد که بغضي در سراسر عمرم در گلويم خفه شود... حسينم! ارباب غريبم!عشق را فهميدم ...چون تورا فهميدم! چه کسي ميگويد که فهميدن تو سخت است؟ عشق تو خاکي ترين و ساده ترين عشق است! عشق تو خود تربت است!و نذر کردم دلم را براي تو جان بي مقدارم را فداي لبخند رضايت فرزندانت ميکنم! ميداني که قبل از شير مادرم تربت تو را خورده ام! منم!انس گرفته با تربت تو! کربلاي تو در خون من است ...پس چه عجب!؟ که وقتي اسمت! نه حتي يادت... مثل قاصدکي از کنار دلم ميگذرد...دلم باراني ميشود! مثل روزهاي بهار!ببار باران ببار.... حسين جانم! کاش کربلا اشک ميشدم روي لبهاي علي اصغرت! کاش... کاش مشک ميشدم براي عباست...و عباس و عشق و عباس و الگوي عشق من ...و چه زيباست براي عباس، ذوق کردن! کاش بودم در آن ظهرو مرحمي بودم براي دل صبور زينبت کاش... کاش سنگ صبور دل ربابت بودم...چطور قدر بدانم اين اشک را؟! ممنونم آقا...اگر مرا به اين دل باراني مهمان نميکردي! چطور دوري مهديت را تحمل ميکردم؟چطور از خودم !از اين چشمهايم شکايت کنم؟ حسينم! مرا به سپاهت دعوت کن!مرا بخوان به حق 72 کبوتر همراهت... مظلوم نمايي نميکنم! ولي غريب نوازي کن آقا... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت توسط دوستدارسید |
|
|
«داني كه چرا مزار عباس از حسين جداست؟ چون حسين خواست بگويد عباس تو هم شان مني و هر كه بخواهد به من برسد بايد از تو بگذرد كه تو باب الحوائجي و در اين بين هر كه قدم گذارد بايد سعي صفا و مروه كند از مزار تو تا به من.» اگر حسين ثارالله است عباس ثارالولايه است، اگر خون بهاي حسين خدا شد خون بهاي عباس حسين بود اگر حسين ثارالله بود و ابن ثاره عباس خون ولايت بود و آن مشك آب بهانه براي وصال بايد دست از خود شست چه در ظاهر، چه در معنا و با پيكان بر چشم آموخت كه در طريق عشق بايد چشم از خود فرو بست و با ضرب عمود ياد داد كه بايد به غير از دوست هر چه هست بر باد داد و اگر عَلَم از دست او نيفتاد گفت كه لواي عشق بايد با عاشق بميرد چون اگر عَلَم عشق زودتر از علمدار بيفتد يعني بي وفايي در عشق و نيمه كاره رفتن. آنكس كه پرچم عشق برافراشت اگر بر زمين بياندازد يعني بي وفايي و عباس خود و علم كه به زمين افتادند نشان داد در من آن زمان عشق بميرد كه من مرده باشم... التماس دعا یاعلی... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت توسط دوستدارسید |
|
|
علي اكبر تجلي محبت حسين است... علي پسر حسين است... قوت بازوان اوست سوي چشمان اوست... حبيب اوست... علي جگر گوشه ي اوست... علي زيبا ترين مردمان وخوش خو ترين آنان است ...او براي حسين هم پسر است هم پيامبر... هر آنگه كه در او مي نگرد هم آرزوهاي خويش را ميابد... هم دلتنگي هايش براي پيامبر از دلش رخت بر مي بندد ... علي پسر حسين است حالا كه چنين زهرای به سوي ميدان مي رود ((بكي)) كوثري از اشك بر چشمان حسين مي نشيند حيدريست... براي خودش اين علي اكبر است... اعظم مي جنگد چه پسري چه شه پسري... تمام شهدا در كربلا رخت شهادت خريدند... چون تاب زيستن بي حسين را نداشتند... وتاب و توان وقوت واميد از دنياي حسين رخت بر مي بندد ... بي علي اكبر... خاك بر دنياي بي علي اكبر... فجائ الحسين حتي وقف عليه ووضع خده علي خده
حسين آمد تا بالاي سر او رسيد وصورتش را بر صورت او گذاشت وفرمود:علي الدنيا بعدك العفا
تو دست و پا مي زني من دست و پا گم كرده ام... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت توسط دوستدارسید |
|
![]() السلام على عبد الله بن الحسين، الطفل الرضيع، المرمى الصريع، المشحط دما، المصعد دمه فى السماء، المذبوح بالسهم فى حجر ابيه، لعن الله راميه حرملة بن كاهل الاسدى اي كوفيان اگر به ذهن شما من گنه كارم اين طفل شش ماهه هيچ گناهي نداره ... با شما سر جنگي نداره ... فقط از ازتشنگي داره ميميره... يه قطره آب براي او بدهيد ... يا بياييد از من بگيريد خودتان به او آب بدهيد و به من برش گردانيد... زيرا مادرش در خيمه منتظره ... سطان كربلا تا تقاضاي آب نمود... دشمن به تير حرمله اورا بخواب نمود با خودش فكر ميكنه الآن حسينم علي رو آب خورده ميآره ... من اورا در ميان گاهواره قرارش ميدهم... براش لا لا يي ميگم : لاي لاي علي : لاي لاي علي...آخ بميرم براي دل مادر... راهش رو عوض كرد وبه طرف پشت خيمه ها رفت ...او هم تعقيبش كرد ... ديد يه قبر كوچكي آماده كرد ه... قنداقه ي علي را توي قبر قرارداد... لذا صدا زد: عزيز زهرا گل پرپرت كو... قنداقه خالي مانده اصغرت كو... اصغر عجب سير آب شد حسين جان... از تير كين در خواب شد حسين جان طفل شش ماهه تبسم نکند پس چه کند |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم دی 1387ساعت توسط دوستدارسید |
|
|
چون گل احمر ليلا ز بلا پرپر شد
سيزده ساله يوسف به عمو ياور شد چشمش از ديدن سر خطبرادر تر شد چشم شمشير زنان خيره بر آن دلبر شد باعث خيرگي چشم همه لشگر شد شور رزمندگي اش زنده كن حيدر شد آنكه در جنگ شجاعان يل نام آور شد پهلوانان عرب را ز همه برتر شد گوئيا بار دگر فتح از او خيبر شد سجده سرخ ادا كرد و بپا محشر شد زير سمهاي ستور سينه زن مادر شد بر زمين پا زدنش چون پسر هاجر شد پر ز خون بود سرش چون بدنش پرپر شد |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم دی 1387ساعت توسط دوستدارسید |
|
|
از كودكي وقتي بابايش را از دست داده در بغل عمويش ابي عبدالله (ع) بزرگ شده است. ابي عبدالله (ع) هم جاي پدر بود و هم جاي عمو، از اين رو همه جا با او بود. پروانهوار اطراف ابي عبدالله (ع) ميگشت. تا اينكه راهي كربلا شدند. آنقدر دل ابي عبدالله (ع) را ربوده است. لذا امام (صبح روز عاشورا) سفارش اين بچّه را به خواهرش زينب (س) نموده است. حوادث عاشورا از مقابل چشم اين بچّه ميگذرد، جنازهها را كه ميآورند به عمو نزديك ميشد و ... دنبال امام ميدويد. همينكه ابي عبدالله (ع) به ميدان رفت. اين بچه آمد روي بلندي نشست. در نقطهاي قرار گرفت كه ببيند عمو چه ميكند. تا اينكه ديد عمو روي زمين افتاده است. دستش در دست عمّهاش زينب (س) است. به هر زحمتي كه بود دست خود را رها كرده و به سوي ميدان دويد و خود را به عمو رساند. فرياد زد: «وَالله لا اُفارِقُ عَمّي» به خدا يك لحظه از عمويم فارغ نميشوم. من يك لحظه بدون عمويم زنده نميمانم. آمده بالاي سرِ عمويش، با پيراهن عربياش زخمهاي عمو را پاك كرد، گفت: عموجان! پاشو برويم خيمه كه عمّه بر زخمهايت مرهم بگذارد و ... يك دفعه مشاهده كرد شمشير برهنهاي بالا آمده كه بر امام وارد كند... . گفت: اي زنازاده! ميخواهي عموي مرا بكشي. دشتش را جلو آورد تا از امام دفاع كند. امّا نانجيب شمشير بر دستهاي كوچك او فرود آورد و ... اين بچه روي زمين افتاده است صدا زد: يا عُمّاه (وابتاه ... واامّاه تا صدا زد: يا عُمّاه. ابي عبدالله(ع) برادرزاده را با دستهاي بريدهاش با هم در بغل خويش گرفته و فرمود: يا بن اخي! اِصْبرْ.تا گفت، صبركن، راوي ميگويد: حرمله تيري به كمان گذاشت. گلوي بچه را نشانه گرفت.
شمسي و روي زمين با روي ماه افتادهاي تا اذان مانده ولي در سجدهگاه افتادهاي زير دست و پاي دشمن بي سپاه افتادهاي راست گفته، مثل زهرا بي پناه افتادهاي از چه با زانو به سوي خيمه راه افتادهاي با رخت از روي مركب گاه گاه افتادهاي يوسف زهرا چرا در بين چاه افتادهاي آمدم دشمن نگويد از نگاه افتادهاي(ع) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت توسط دوستدارسید |
|
|
اعزام ياران حسيني ابي عبدالله (ع)، 27 رجب از مدينه بيرون آمده است... در يكي از منازل (منزل اوّل يا دوّم) دو ماهپارهي خواهرش زينب (س) به كاروان پيوستند. عبدالله بن جعفر نامهاي براي امام فرستاد و با دو فرزندش عون و محمد خدمت امام فرستاد و ... پس از مدّتي عبدالله بن جعفر خودش خدمت ابي عبدالله (ع) رسيد و ... فرزندانش را سفارش نمو د كه در خدمت امام باشند و در ركابش جانبازي كنند ...بچهها خدمت مادر رسيدند و بر مادر سلام كردند و روي پا ايستادند و ... (حضرت زينب، از اعزام فرزندانش توسط عبدالله، بسيار خوشحال شد و ...)
كربلا شرح بلاي زينبِ كربلا خاك عزاي زينبِ اگر زينب آشناي كربلاست كربلا هم آشناي زينبِ مهر و خاك كربلا شفا ميده چون قاطي با گريههاي زينبِ كربلا با اين همه اُبهّتش سر نهاده زير پاي زينبِ اگه خاكش بوي عاشقي ميده جاي دفن بچّههاي زينبِ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت توسط دوستدارسید |
|
گنجشك پر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت توسط دوستدارسید |
|
|
سؤال كردم اسم اين سرزمين چيست؟ پيرمردي سالخورده، جواب داد: نام اين سرزمين ماريه است به اينجا نينوا هم ميگويند و ... بعضي اينجا را كربلا ميگويند. سيدالشهداء تا نام كربلا را شنيد فرمود:
«اَلّهُمََّ اِنّي اَعُوذُ بكَ مِنَ الْكَرْبِ وَالْبَلاءِ»
(عباسم!) به همهي ياران بگوييد، شترها را بخوابانند. زن و بچهها را آرام از شترها پياده كنند.
مواظب باشيد بچّهها از بالاي شترها نيفتند.
همانطور كه امام صادق (ع) فرمود: به زبان خودتان و ... ذكر مصيبت بخوانيد.
ما هم به زبان و رسم خود اينطور ميگوييم
اگر مردي در كاروان باشد كه مَحرَم باشد به طور معمول اينطور است كه
بچّهها را بغل كرده و از مركب پياده ميكند.
لذا آقا اباالفضل (ع) يك يك بچّهها را در بغل گرفته و آرام پياده ميكند. من نمي آيم برون از محملم چون گرفته اي حسين جانم اين دلم من چگونه پا نهم بر اين زمين همچو شمعي آب گشتم از درون آنچه بر لب نآيد اينجا خنده است بوي هجران، بويي از غم ميدهد در بغل گيرد تنت را بيكفن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم دی 1387ساعت توسط دوستدارسید |
|
|
محرم آمد و اين دل هنوز محرم نيست هنوز قلب من آماده ى محرم نيست
يا مسلم بن عقيل شبي كه ديده ی خود پر ستاره ميكردم براي غربت دل فكر چاره ميكردم ..
به دانه هاي چوتسبيح اشك در دستم براي آمدنت استخاره ميكردم
اگر نشد كه دوباره به پاي تو افتم ...سلام بر تو ز دارالعماره ميكردم
من از محله ی آهنگران بي احساس گذر نمودم و دل پر شراره ميكردم
يكي سفارش تير سه شعبه اي ميداد... "وان يكاد" نذر شير خواره ميكردم
غريب تر زدلم روزگار چون ميخواست... به كودكان غريبت اشاره ميكردم
التماس دعا ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم دی 1387ساعت توسط دوستدارسید |
|
در قبایل عرب همواره جنگ بود،اما مکه،زمین حرام بود و چهار ماه رجب،ذیقعده،ذی الحجه ومحرم، زمان حرام،یعنی که در آن جنگ حرام است. دو قبیله که با هم می جنگیدند،تا وارد ماه حرام می شدند،جنگ را موقتا تعطیل می کردند، اما برای آن که اعلام کنند که در حال جنگندواین آرامش از سازش نیست،ماه محرم رسیده است و چون بگذرد،جنگ ادامه خواهد یافت،سنت بودکه برقبه ی خیمه ی فرمانده ی قبیله، پرچم سرخی می افراشتند تا دوستان،دشمنان ومردم،همه بدانندکه جنگ پایان نیافته است . آنها که به کربلا می روند،می بینند که جنگ با پیروزی یزید پایان گرفته و بر صحنه ی جنگ، آرامش مرگ سایه افکنده است.اما باید ببینند که بر قبه ی آرامگاه حسین پرچم سرخی در اهتزاز است . بگذار این "سالهای حرام" بگذرد! معلم شهیدعلی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم دی 1387ساعت توسط دوستدارسید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به هر ديار كه رفتم
به هر كجا كه نشستم به اشك ديده نوشتم كه اي خوب جاي تو خالي... |
| پیوندهای روزانه |
|
پایگاه اطلاع رسانی آیت الله بهجت نصایح رساله زندگی نامه رساله ی احکام آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|