تبليغاتX
به یادسیدجوادذاکر

صدای شیهه ذوالجناح می‏آید؛ آسیمه سر به سمت تل زینبیه می‏دود!

و نگاهش به گودال قتلگاه دوخته می‏شود.

اینک، نوبت فرشتگان است که با «وامصیبتا»، «وامحمّد! »، «واعلیا»

زینب را همراهی کنند!

امّا نه توان رفتن دارد، نه تاب ماندن! نه توان گریه دارد، نه تاب فریاد!...

و این تازه قسمتی از تصاویر روز است؛

وای از دل زینب! وای از شام غریبان!... اصلاً عاشورا هم روز توّلد زینب است،

هم روز وفاتش!

اصلاً زینب و اسارت یعنی: پل دوزخ و بهشت!

یعنی: حضور قیام حسینی  در خارج از صحنه کربلا!

تو کیستی، بانو! تو از کدامین ستاره اُفول کرده‏ای؟ مگر فرزند آدم و حوا،

آن همه سختی و رنج را می‏توانست تحّمل کند؟!

تو کیستی، بانو! که حتی هنگام شهادت فرزند به خاطر ایثارت،

به خیمه پناه بردی تا احساس شرم بر نگاه برادر ننشیند!

تو کیستی، بانو! که هم زبان صبر علی  هستی، هم مایه آرامش حسن

هم آرام بخش دل پر تلاطم حسین  هستی، هم دلگرمی و پشتوانه علی بن حسین

تو کیستی، بانو! اگر خواهری افتخار است، پس «خواهر یعنی زینب!» فقط زینب!

بانو! ای صلابتِ یقین! سخنت انگار از زبان پیامبران جاری‏ست!

این سخن تو بود، یا صدای علی  بود که از حنجره تو برخاست؟

چه زیبا می‏شکستی غرور بت‏های دار الاماره نشین را!

بیانت سوره سوره و آیه آیه، قرآن است!

بانو! آن جا که تو ایستاده‏ای، همان جاست که موسی  برهنه پاشد و به تجلّی

ذات الهی سلام کرد

همان جاست که پر جبریل  را، آتش غیرت سوزاند!

همان جاست که خداوندبزرگ امر فرمود به پیامبر (ص) که:

اِقرأ بِاسْمِ رَبِکّ الَّذی خَلَقَ؛... سخن بگو، بانو!

تا عرشیان، دختر علی و فاطمه  را بهتر بشناسند! ـ گو این که ابن‏مرجانه

با جهالت تمام تو را نشناسد...

سخن بگو، بانو! که این افتخار، تنها ارزانیِ «کلیم» نشده است.

سخن بگو، بانو! به جای آن حنجره خونین!به جای آن خورشیدهای آرمیده بر نیزه‏ها!

حتی از زبان آن شیر خواره که حنجره داوودی‏اش بوسه گاهِ ناوک صیادان شد!

سخن بگو، بانو!

تا چوب خیزران، سکوت زمین را، با زخم زبان‏هایش نشکند! سخن بگو، بانو!

که تاریخ، در انتظار طلوع زینب (س) از مشرق اسارت است تا مفهوم آزادی را

 به بشریّت نشان دهد! سخن بگو، بانو!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

كدام عاشق، معشوقه شده بود

و كدام معشوقه، عاشق

زينب بالاي ني بود يا

حسين بر چوبه ي محمل....

يا زينب الحسين....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت   توسط دوستدارسید | 

ميخواستم شروع کنم به حرف زدن

ولي نشد

از کجا بگويم؟ازکه؟از خودم يا زندگيه سراسر درد!

و اين درد عشق توست، که از درونم ميجوشد

و نم نم باراني ميشود

در حوالي دلم

و کوچه پس کوچه هاي خاکي دلم را بوي نمش پر ميکند!

آري حسينم!

اين اشک عشق توست

و اين درد ، که قلبم را به تپش وا ميدارد

درد عشق توست!

و اين ميشود که هميشه ي خدا

دلم بارانيست!

پس بدان عزيز دل زهرايم!

باران را دوست دارم

بخاطر تو!

و تو چه خوب مرهم دلم بودي در اين سالها!

چه خوب دردم را فهميدي!

و چه زيبا جواب السلام عليک يا اباعبدللهم را دادي!

اينقدر زيبا که چتر ميشود، براي دل هميشه پاييزم

آري حسينم!

منم دختري ،از قبيله ي عشق خواهرت ميروم تا جاده ي بي انتهاي قلب دخترت!

و من خاک ميشوم براي پاهاي کودکانه ي رقيه ات

و ميميرم براي اشکهاي ذلال و غريبانه ي رقيه ات!آخر من هم بابايي ام!

آي سکينه ي بابا!دل هميشه باراني  مرا درياب!

و من دخيلم به گهواره ي سبز اصغرت!

حسين جانم!

آن روز ظهر!لبهاي شش ماهه ي تو خشک شدو اين شد که دل من 

براي عمري باراني بماند!و گلوي طفلت را...

و اين باعث شد که بغضي در سراسر عمرم در گلويم خفه شود...

حسينم!

ارباب غريبم!عشق را فهميدم ...چون تورا فهميدم!

چه کسي ميگويد که فهميدن تو سخت است؟

عشق تو خاکي ترين و ساده ترين عشق است!

عشق تو خود تربت است!و نذر کردم دلم را براي تو

جان بي مقدارم را فداي لبخند رضايت فرزندانت ميکنم!

ميداني که قبل از شير مادرم تربت تو را خورده ام!

منم!انس گرفته با تربت تو!

کربلاي تو در خون من است ...پس چه عجب!؟

که وقتي اسمت!

نه حتي يادت...

مثل قاصدکي از کنار دلم ميگذرد...دلم باراني ميشود!

مثل روزهاي بهار!ببار باران

ببار....

حسين جانم!

کاش کربلا اشک ميشدم روي لبهاي علي اصغرت!

کاش...

کاش مشک ميشدم براي عباست...و عباس و عشق

و عباس و الگوي عشق من ...و چه زيباست براي عباس، ذوق کردن!

کاش بودم در آن ظهرو مرحمي بودم براي دل صبور زينبت

کاش...

کاش سنگ صبور دل ربابت بودم...چطور قدر بدانم اين اشک را؟!

ممنونم آقا...اگر مرا به اين دل باراني مهمان نميکردي!

چطور دوري مهديت را تحمل ميکردم؟چطور از خودم !از اين چشمهايم شکايت کنم؟

حسينم!

مرا به سپاهت دعوت کن!مرا بخوان

 به حق 72 کبوتر همراهت...

مظلوم نمايي نميکنم!

ولي غريب نوازي کن آقا...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت   توسط دوستدارسید | 

یا باب الوائج...

«داني كه چرا مزار عباس از حسين جداست؟

چون حسين خواست بگويد عباس تو هم شان مني

و هر كه بخواهد به من برسد

بايد از تو بگذرد كه تو باب الحوائجي

و در اين بين هر كه قدم گذارد

بايد سعي صفا و مروه كند از مزار تو تا به من.»

اگر حسين ثارالله است عباس ثارالولايه است،

اگر خون بهاي حسين خدا شد خون بهاي عباس حسين بود

اگر حسين ثارالله بود و ابن ثاره

عباس خون ولايت بود و آن مشك آب بهانه

براي وصال بايد دست از خود شست

چه در ظاهر، چه در معنا

و با پيكان بر چشم آموخت كه

در طريق عشق بايد چشم از خود فرو بست

و با ضرب عمود ياد داد

 كه بايد به غير از دوست هر چه هست بر باد داد

و اگر عَلَم از دست او نيفتاد گفت

كه لواي عشق بايد با عاشق بميرد

چون اگر عَلَم عشق زودتر از علمدار بيفتد

 يعني بي وفايي در عشق و نيمه كاره رفتن.

آنكس كه پرچم عشق برافراشت

اگر بر زمين بياندازد يعني بي وفايي

و عباس خود و علم كه به زمين افتادند

 نشان داد در من آن زمان عشق بميرد كه من مرده باشم...

التماس دعا

یاعلی...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت   توسط دوستدارسید | 

علي اكبر تجلي محبت حسين است... علي پسر حسين است...

 قوت بازوان اوست

سوي چشمان اوست... حبيب اوست... علي جگر گوشه ي اوست...

علي زيبا ترين مردمان وخوش خو ترين آنان است ...او براي حسين هم پسر است هم پيامبر...

هر آنگه كه در او مي نگرد هم آرزوهاي خويش را ميابد...

هم دلتنگي هايش براي پيامبر از دلش رخت بر مي بندد ...

علي پسر حسين است حالا كه چنين زهرای به سوي ميدان مي رود

((بكي)) كوثري از اشك بر چشمان حسين مي نشيند حيدريست...

براي خودش اين علي اكبر است... اعظم مي جنگد چه پسري چه شه پسري...

 تمام شهدا در كربلا رخت شهادت خريدند... چون تاب زيستن بي حسين را نداشتند...

 وتاب و توان وقوت واميد از دنياي حسين رخت بر مي بندد ...

بي علي اكبر... خاك بر دنياي بي علي اكبر...

فجائ الحسين حتي وقف عليه ووضع خده علي خده

 

حسين آمد تا بالاي سر او رسيد وصورتش را بر صورت او گذاشت وفرمود:علي الدنيا بعدك العفا

 

تو دست و پا مي زني من دست و پا گم كرده ام...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت   توسط دوستدارسید | 
 

السلام على عبد الله بن ‏الحسين، الطفل الرضيع، المرمى الصريع، المشحط دما،

المصعد دمه فى السماء، المذبوح‏ بالسهم فى حجر ابيه، لعن الله راميه حرملة بن كاهل الاسدى‏


اگرچه شيره خواره بوده اصغر

بسي حاجت روا بنموده اصغر

گره هاي بزرگ دوستان را

بدست كوچكش بگشوده اصغر


امام حسين (ع) وقتي علي اصغر را بر روي دست گرفت فرمود:

اي كوفيان اگر به ذهن شما من گنه كارم اين طفل شش ماهه  هيچ گناهي نداره ...

با شما سر جنگي نداره ... فقط از ازتشنگي داره ميميره...

يه قطره آب براي او بدهيد ... يا بياييد از من بگيريد خودتان به او آب بدهيد و به من برش گردانيد...

زيرا مادرش در خيمه منتظره ...

سطان كربلا تا تقاضاي آب نمود... دشمن به تير حرمله اورا بخواب نمود

مادرش در خيمه نشسته گاهي گوشه ي پرده خيمه رو بالا ميزنه يه نگاهي بسوي ميدان ميكنه...

با خودش فكر ميكنه الآن حسينم علي رو آب خورده ميآره ...

من اورا در ميان گاهواره قرارش ميدهم...

براش لا لا يي ميگم : لاي لاي علي : لاي لاي علي...آخ بميرم براي دل مادر...

اما يه دفعه مي بينه ...عوض اينكه حسين بطرف خيمه نزد اوبرگرده...

راهش رو عوض كرد وبه طرف پشت خيمه ها رفت ...او هم تعقيبش كرد ...

ديد يه قبر كوچكي آماده كرد ه... قنداقه ي علي را توي قبر قرارداد...

لذا صدا زد: عزيز زهرا گل پرپرت كو... قنداقه خالي مانده اصغرت كو...

اصغر عجب سير آب شد حسين جان... از تير كين در خواب شد حسين جان

آقا جان ! اجازه بده من هم از طفل شير خواره ام وداع كنم - آخه من مادرم...آخه من مادرم..

طفل شش ماهه تبسم نکند پس چه کند

آنكه بر مرگ زند خنده، على اصغر توست....

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت   توسط دوستدارسید | 
چون‌ گل‌ احمر ليلا ز بلا پرپر شد

سيزده‌ ساله‌ يوسف‌ به‌ عمو ياور شد

نامه سبز حسن‌ سوخت‌ دل‌ سرخ‌ حسين

چشمش‌ از ديدن‌ سر خط‌برادر تر شد

يوسف‌ يوسف‌ زهرا چو نقابش‌ برداشت

چشم‌ شمشير زنان‌ خيره‌ بر آن‌ دلبر شد

در حرم‌ مورد تشويق‌ و به‌ ميدان‌ مصاف‌

باعث‌ خيرگي‌ چشم‌ همه‌ لشگر شد

لشگر كوفه‌ ز رزمش‌ متحير كه‌ چنين‌

شور رزمندگي‌ اش‌ زنده‌ كن‌ حيدر شد

گفت‌ داغش‌ به‌ دل‌ پير و جوان‌ بگذارم

آنكه‌ در جنگ‌ شجاعان‌ يل‌ نام‌ آور شد

كشت‌ هفتاد سوار از پي‌ يك‌ حملة‌ سخت

‌پهلوانان‌ عرب‌ را ز همه‌ برتر شد

محو شد طايفة‌ ازرِ شامي‌، ز يهود

گوئيا بار دگر فتح‌ از او خيبر شد

يا علي‌ ذكر لبش‌ بود كه‌ فرقش‌ بشكافت‌

سجده‌ سرخ‌ ادا كرد و بپا محشر شد

سينه‌اش‌ خرد چو شد كرد صدا وا اماه‌

زير سم‌هاي‌ ستور سينه‌ زن‌ مادر شد

دست‌ و پا مي‌زد و با درد عمو را مي‌خواند

بر زمين‌ پا زدنش‌ چون‌ پسر هاجر شد

مي ‌درخشيد رخش‌ چونكه‌ به‌ ميدان‌ مي‌رفت‌

پر ز خون‌ بود سرش‌ چون‌ بدنش‌ پرپر شد

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت   توسط دوستدارسید | 

از كودكي وقتي بابايش را از دست داده در بغل عمويش ابي عبدالله (ع) بزرگ شده است. ابي عبدالله (ع)

هم جاي پدر بود و هم جاي عمو، از اين رو همه جا با او بود.

پروانه‌وار اطراف ابي عبدالله (ع) مي‌گشت. تا اين‌كه راهي كربلا شدند.

آن‌قدر دل ابي عبدالله (ع) را ربوده است.

لذا امام (صبح روز عاشورا) سفارش اين بچّه را به خواهرش زينب (س) نموده است.

حوادث عاشورا از مقابل چشم اين بچّه مي‌گذرد، جنازه‌ها را كه مي‌آورند به عمو نزديك مي‌شد و ...

دنبال امام مي‌دويد. همين‌كه ابي عبدالله (ع) به ميدان رفت. اين بچه آمد روي بلندي نشست.

 در نقطه‌اي قرار گرفت كه ببيند عمو چه مي‌كند. تا اين‌كه ديد عمو روي زمين افتاده است.

دستش در دست عمّه‌اش زينب (س) است. به هر زحمتي كه بود دست خود را رها كرده و به سوي ميدان دويد

و خود را به عمو رساند. فرياد زد:

«وَالله لا اُفارِقُ عَمّي» به خدا يك لحظه از عمويم فارغ نمي‌شوم.

من يك لحظه بدون عمويم زنده نمي‌مانم.

آمده بالاي سرِ عمويش، با پيراهن عربي‌اش زخم‌هاي عمو را پاك كرد، گفت:

عموجان! پاشو برويم خيمه كه عمّه بر زخم‌هايت مرهم بگذارد و ...

يك دفعه مشاهده كرد شمشير برهنه‌اي بالا آمده كه بر امام وارد كند... .

گفت: اي زنازاده! مي‌خواهي عموي مرا بكشي.

دشتش را جلو آورد تا از امام دفاع كند.

امّا نانجيب شمشير بر دست‌هاي كوچك او فرود آورد و ... اين بچه روي زمين افتاده است

صدا زد: يا عُمّاه (وابتاه ... واامّاه

تا صدا زد: يا عُمّاه. ابي عبدالله(ع) برادرزاده را با دست‌هاي بريده‌اش با هم در بغل خويش گرفته و فرمود:

يا بن اخي! اِصْبرْ.تا گفت، صبركن، راوي مي‌گويد: حرمله تيري به كمان گذاشت. گلوي بچه را نشانه گرفت.

 

شمسي‌ و روي‌ زمين‌ با روي‌ ماه‌ افتاده‌اي

تا اذان‌ مانده‌ ولي‌ در سجده‌گاه‌ افتاده‌اي‌

سينه‌ تنگ‌ و عرصه‌ تنگ‌ و غربت‌ تو مي‌كشد

زير دست‌ و پاي‌ دشمن‌ بي‌ سپاه‌ افتاده‌اي‌

گفت‌ بابا دست‌ خود را حايل‌ رويت‌ كنم

‌ راست‌ گفته‌، مثل‌ زهرا بي‌ پناه‌ افتاده‌اي‌

اي‌ عمو از خيمه‌ مي‌آيم‌، كمي‌ آرام‌ باش‌

از چه‌ با زانو به‌ سوي‌ خيمه‌ راه‌ افتاده‌اي‌

خوب‌ پيدا هست‌ از پيشاني‌ و ابروي‌ تو

با رخت‌ از روي‌ مركب‌ گاه‌ گاه‌ افتاده‌اي‌

در دل‌ گودال‌ جاي‌ ماهرويي‌ چون‌ تو نيست‌

يوسف‌ زهرا چرا در بين‌ چاه‌ افتاده‌اي‌

من‌ به‌ هل‌ من‌ ناصر تو آمدم‌ در قتلگاه‌

 آمدم‌ دشمن‌ نگويد از نگاه‌ افتاده‌اي‌(ع)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت   توسط دوستدارسید | 

اعزام ياران حسيني

ابي عبدالله (ع)، 27 رجب از مدينه بيرون آمده است...

در يكي از منازل (منزل اوّل يا دوّم) دو ماهپاره‌ي خواهرش زينب (س) به كاروان پيوستند.

عبدالله بن جعفر نامه‌اي براي امام فرستاد و با دو فرزندش عون و محمد خدمت امام فرستاد و ...

پس از مدّتي عبدالله بن جعفر خودش خدمت ابي عبدالله (ع) رسيد و ... فرزندانش را سفارش نمو د كه در خدمت

امام باشند و در ركابش جانبازي كنند ...بچه‌ها خدمت مادر رسيدند و بر مادر سلام كردند و روي پا ايستادند و ...

(حضرت زينب، از اعزام فرزندانش توسط عبدالله، بسيار خوشحال شد و ...)

 

كربلا شرح بلاي زينبِ

كربلا خاك عزاي زينبِ

اگر زينب آشناي كربلاست

كربلا هم آشناي زينبِ

مهر و خاك كربلا شفا مي‌ده

چون قاطي با گريه‌هاي زينبِ

كربلا با اين همه اُبهّتش

سر نهاده زير پاي زينبِ

اگه خاكش بوي عاشقي مي‌ده

جاي دفن بچّه‌هاي زينبِ

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت   توسط دوستدارسید | 

گنجشك پر

جبريل پر

بابا ( سه نقطه )

من پر

تو پر

هر كس شبيه ماه ...

عمه نه ؟

عمه بال هايش پر ندارد

بايد بماند در خرابه تا ...

بابا جان ؟

اين محو يك ديگر شدن در اين خرابه

يا اين كه ما را مي پراند يا ...

اصلا چرا من خواستم پيشم بيايي ؟

بابا

شما كه پا نداري تا ...

يادت مي آيد روزهاي در مدينه

دو گوش واره داشتم

حالا ...

وقتي لبت را زير پاي چوب ديدم

مي خواستم كاري كنم

اما ...

انگشت خود را جمع كرد و ناگهان گفت :

انگشت پر ، انگشتر بابا ...

ميل پريدن هست اما بال و پر نه

هر آن چه مي خواهي بگو

اما بپر نه

حالا كه بعد از چند روزي پيش مايي

ديگر به جان عمه ام حرف سفر نه

يا نه اگر ميل سفر داري دوباره

باشد برو

اما بدون هم سفر نه

با اين كبودي هاي زير چشم هايم

خيلي شبيه مادرت هستم

مگر نه

از گيسوان خاكي ام تا كه ببافي

يك چيزهايي مانده

اما آن قدر نه

ديشب كه گيسويم به دست باد افتاد

گفتم بكش باشد

ولي از پشت سر

نه

.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت   توسط دوستدارسید | 


سؤال كردم اسم اين سرزمين چيست؟

پيرمردي سالخورده،  جواب داد: نام اين سرزمين ماريه است

به اين‌جا نينوا هم مي‌گويند و ... بعضي اين‌جا را كربلا مي‌گويند.

سيدالشهداء تا نام كربلا را شنيد فرمود:

 

«اَلّهُمََّ اِنّي اَعُوذُ بكَ مِنَ الْكَرْبِ وَالْبَلاءِ»

 

(عباسم!)

به همه‌ي ياران بگوييد، شترها را بخوابانند. زن و بچه‌ها را آرام از شترها پياده كنند.

 

مواظب باشيد بچّه‌ها از بالاي شترها نيفتند.

 

همانطور كه امام صادق (ع) فرمود: به زبان خودتان و ... ذكر مصيبت بخوانيد.

 

ما هم به زبان و رسم خود اين‌طور مي‌گوييم

 

اگر مردي در كاروان باشد كه مَحرَم باشد به طور معمول اين‌طور است كه

 

بچّه‌ها را بغل كرده و از مركب پياده مي‌كند.

 

لذا آقا اباالفضل (ع) يك يك بچّه‌ها را در بغل گرفته و آرام پياده مي‌كند.

 

من نمي آيم برون از محملم
                                    

                                                       چون گرفته اي حسين جانم اين دلم
آخر اي نور دل اهل يقين
  

                                                       من چگونه پا نهم بر اين زمين
از مدينه تا به مکه تاكنون

                                                       همچو شمعي آب گشتم از درون
اين زمين آتش به دل افكنده است

                                                       آن‌چه بر لب نآيد اين‌جا خنده است
خاك اين‌جا بوي ماتم مي‌دهد

                                                       بوي هجران، بويي از غم مي‌دهد
ترسم اين خاك پر از درد و مِحَن 

                                                       در بغل گيرد تنت را بي‌كفن

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت   توسط دوستدارسید | 

محرم آمد و اين دل هنوز محرم نيست

                                               هنوز قلب من آماده ى محرم نيست

 

يا مسلم بن عقيل شبي كه ديده ی خود پر ستاره ميكردم  براي غربت دل فكر چاره ميكردم ..

 

به دانه هاي چوتسبيح اشك در دستم  براي آمدنت استخاره ميكردم

 

اگر نشد كه دوباره به پاي تو افتم ...سلام بر تو ز دارالعماره ميكردم

 

من از محله ی آهنگران بي احساس گذر نمودم و دل پر شراره ميكردم

 

يكي سفارش تير سه شعبه اي ميداد... "وان يكاد" نذر شير خواره ميكردم

 

غريب تر زدلم روزگار چون ميخواست... به كودكان غريبت اشاره ميكردم

 

التماس دعا ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت   توسط دوستدارسید | 

در قبایل عرب همواره جنگ بود،اما مکه،زمین حرام بود و چهار ماه رجب،ذیقعده،ذی الحجه ومحرم،

زمان حرام،یعنی که در آن جنگ حرام است.

دو قبیله که با هم می جنگیدند،تا وارد ماه حرام می شدند،جنگ را موقتا تعطیل می کردند،

اما برای آن که اعلام کنند که در حال جنگندواین آرامش از سازش نیست،ماه محرم رسیده است

و چون بگذرد،جنگ ادامه خواهد یافت،سنت بودکه برقبه ی خیمه ی فرمانده ی قبیله،

پرچم سرخی می افراشتند تا دوستان،دشمنان ومردم،همه بدانندکه جنگ پایان نیافته است .

آنها که به کربلا می روند،می بینند که جنگ با پیروزی یزید پایان گرفته و بر صحنه ی جنگ،

آرامش مرگ سایه افکنده است.اما باید ببینند که

بر قبه ی آرامگاه حسین پرچم سرخی در اهتزاز است .

بگذار این "سالهای حرام" بگذرد!

                                                                                                    معلم شهیدعلی شریعتی

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت   توسط دوستدارسید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به هر ديار كه رفتم

به هر كجا كه نشستم

به اشك ديده نوشتم

كه اي خوب جاي تو خالي...

پیوندهای روزانه
پایگاه اطلاع رسانی آیت الله بهجت
نصایح
رساله
زندگی نامه
رساله ی احکام
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
فروردین 1386
پیوندها
سیدمحمدجوادذاکرطباطبایی
نزارالقطری...حتماسربزنید
میکده عشق حسین
دلنوشته های یه مجنون الحسین
هیئت انصارالعباس(ع)
شرمنده سید"قاصدک"
مسافرزهرا(س)
من مجنون کو لیلی"مجنون ذاکر"
دلتنگ
بی تومهتاب شبی...
منجی
نینواییان
مدعی محبت
یااباعبدالله
عاشقانه های حسین (ع)
عاشق ترازهمیشه
یاحضرت معصومه مدد
کلبه سید
دلتنگی های من برای ارباب
تشیع
آقاکامیاب
عاشق زهرا
"استاذنا"
من همین یک نفس ازجرعه جانم باقیست
نگاهی نو
نفسم را پر پرواز از توست
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM