![]() |
![]() |
|
|
باز، با دلِ گرفته در هواي تو شعر تازهاي سرودهام براي تو
الان كه مي نويسم پرده اي از اشك حجاب چشمانم شده است و دردي عميق تا عمق جانم نفوذ کرده است... ديروزظهر سر سجاده، آمدن دوباره ات را ازاوخواستم...
درده ، براي مني كه مغزاستخوانم سوخته و كسي چه مي داند كه اين سوختن يعني چه...؟؟
صدف هاش گوهري از نجابت در دل داشت ... و جوهره ي (ذات ) خودنوشتمون رنگ خدايي داشت .... اما ... دلواپسم ، نگرانم نگرانم نگرانم نگرانم ............ رندي بودم خسته از دردهاي به جان نشسته اما طبيبي شدي بر دردهاي کهنهام....
بدرودي نمیگم که حضورت هر ثانيه بر قلبم درودي دوباره ست می دونم که بي ارزشم و بي مقدار... اما خواهش میکنم...
مرا همان شنيدن آمدنت کافيست ... فقط بيااااااااااااااااااااااااا ديگر هيچ از تو نمي خواهم فقط حضورت وبودنت کافيست فقط بيااااااااااااااااااااااا... خواهش می کنم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت توسط دوستدارسید |
|
تقويم روکه ورق زدم ديدم کمتر از ده روز ديگه وارد وادي حج ميشيم. اما هر وقت ماه ذي الحجه رسيد دنبال چاه تنهايي علي گشتم تا از فغان هجرت حسين فرياد بزنم هر وقت موسم حج رسيد بجاي شادي غم عالم ريخت توي سينه ام . آخه پرواز حسين با آخرين حج ملکوتيش آغاز شد. دلم قد دنياي کوچيک رقيه گرفته ...دلم قد کمر خميده خانوم زينب پرفشار شده ... دلم قد علم شکسته آقام عباس شکسته ... دلم قد انگشت بي انگشتر سرورم حسين بي نصيب از عشق شده آخه کربلا همين نزديکياست ...همين بغل نزديکتر از امام رضا ... يعني ... يعني هميشه کربلا نزديک بوده ...اما چرا اينقدر دست نیافتنی آرزو دارم برم کربلااما قبل از سفرم به کربلا مثل آقام حسين اول برم حج و از اونجا پر بکشم کنار علقمه چادر عشقبازي علم کنم و مويه بي کسي سر بدم ، انگشتر از انگشت بيرون بکشم ، پنجه نامرادي ايام به صورت بکشم و براي مظلومي سرورم مرثيه سرايي کنم . از حنجره به خون نشسته علي اصغر ...از حجله بي داماد قاسم ...از قد رعنا اما بريده بريده علي اکبر از چشم تير خورده ، دندان شکسته ، دست بريده ، فرق شکافته ، زبان برادر گو از ناي نفس بريده عباسم ... از گوش بريده رقيه ، پاهاي پينه بسته اش ، ناله بابا کجايي ؟؟؟ از خانوم زينب ، از اول و آخر صبر و جدايي دلم ميخواست ...... اما ........ خدا کجا و اعتبار دل من کجا ؟؟؟ خدا کجا و روي سياه من کجا ؟؟؟ دوست داشتم محرم کربلا باشم اما هنوز قفل نياز من به دست آقا باز نشده ، هنوز وادي حسرت کشي من طولانيه ...هنوز پر عاشقيم به پر دلاي آسموني گير نکرده نميدونم شايد عاشقي از ياد بردم شايد بي لياقت تر از اين حرفا هستم که طلب رفع نياز کنم شايد حتي به گوشه چشم مالک افلاک هم نمیام شايد ....... نميدونم شايد هرگز راه کربلا نجویم ... شايد چشمم به جمال آقا هيچوقت روشن نشه مثل خيليا از عاشقا ... مثل آقاسي مثل سپهر مثل ........ نميدونم شايد ..... شايد اينا همش نااميديه اما چرا هر چي ميگردم به چيزي اميدوار نميشم . چرا نوري نميبينم وقتي حتي نميشه به آدم زميني براي گفتن درداي دلت اعتماد کني کجا باورت بياد که ......... خدايا همه از توييم و بسوي تو بازميگرديم ...خدايا منو بسوي خودت پرواز بده نگذار سنگين تر از اين بار گناهي که بدوش ميکشم بسوي تو بيام خسته ام خداجون خسته خسته ...خداي مهربوني ، مهربونيت رو از ما دريغ نکن ... واگويه ها و واحسرتاي ما رو بشنو و اجابت کن... جز سرور عشق چه کسي ميتونه به يه مشت دلشکسته ترحم کنه مولاي من ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت توسط دوستدارسید |
|
دلم هواي رسيدن به سر نشانده ولي به دعوتي که نکردي هميشه سر کرده از روزي که حجاج راهي سفر عشق شدن بغض عجيبي راه بر نفسم بسته هيچ سالي اينطوري نبود نمي دونم چرا امسال کبوتر دلم گرد غربت بقيع و گنبد خضرا پر مي زنه اما حيف حيف که ............. چند روزي مي شه که دارم با کاغذ و قلم و کلمات کلنجار مي رم که بنويسم اما هر چي فکر مي کنم نمي تونم اون قشنگترين ارتباط رو بين اين همه کلمه روي کاغذ بيارم . خيلي گشتم تا مطلبي پيدا کنم که بتونم با اون حرف دلم رو بزنم و ............ و حسين به استقبال خدا مي رود .از گودال قتلگاه او به آسمان نقبي زده اند و خدا در آستانه اين نقب منتظر ايستاده حسين به استقبال خدا مي رود . و شگفت اينکه يارانش را هم با خود مي برد . مبادا پنداري که ياران او تنها هفتاد و دو تن بوده اند .حسين قافله سالار عشق است . اين قافله هر سال از عرفات دلها به عزم ديدار خدا به راه مي افتد .و چه زود هم به مقصد مي رسد . بانگ الرحيلش را مي شنوي ؟ شتاب کن ! حرکت نزديک است .حج بهانه است براي رفتن و رسيدن زمزم بهانه است براي سيراب شدن از شراب بهشتي اللهم لبيک .... آمدم پروردگارم ....اين حسين است که دعوت معشوق را لبيک مي گويد به مدينه آمده است تا با جد بزرگوارش تجديد پيمان کند تا به برادر مژده ديدار بدهد و در کوچه پس کوچه هاي غريبي بني هاشم اشکي بر مظلومي علي بريزد و دمي با مادر پشت در نيم سوخته خلوت کند ...احرام مي بندد تا گرد معبد عشق هفت دور عاشقي را بگردد اما هفت دور عاشقي او در کربلا بايد باشد و احرامش به رنگ خون...رباب ! ببين اسماعيل هاجر را با هفت بار سعي بين صفا و مروه سيراب از زمزم عشق الهي کرديم و اصغر تو را بر فراز دستان لرزان پدر به تير سه شعبه سيراب از شراب بهشتي. عباس فدايي برادر است ، چون علي (ع ) که لحظه اي از پيامبر خدا دور نمي شد او نيز آني از مرادش غافل نمي شود . هر لحظه ذکر لبش يا حسين است و...
حله ام احرام خون ، تلبيه ام زمزمه
علمدار است و زينب دلخوش است که تا علم در دستان عباس است احدي جرات جسارت به حريم اهل بيت را ندارد...زينب را دلشوره اي عجيب در بر گرفته اينجا حرم امن الهي ست ..... کاروان التهاب رفتن دارد و شوق وصل ، در تقدير اين کاروان است که اعمال را در سرزمين مقدس ديگري به پايان برساند و ناگاه حسين فرمان رفتن مي دهد ..... و کاروان عشق مي رود تا قربانيانش را در مسلخ عشق تقديم يار کند (خانم معلم دست گُلت دردنکنه |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم آذر 1386ساعت توسط دوستدارسید |
|
|
سلام آقای خوبم ، مهربونم ، نازنينم ....عباسم .......
بازم بی معرفت شدم كه اومدم سراغت ، آخه هر وقت دلتنگ و ماتم زده نامراديای اين دنيای تاريك و تنگ ميشم ، تازه ياد تو مي افتم كه .......... آخ كه تو چقدر مهربوني و پاك ، نگاهت لطيف و نرم مثل نوازش دستاي پر مهر مادري كه آسمون دلش پره از ستاره هاي عشق و مهربوني آخ كه چه دلتنگم من امشب...هر چي ميخوام برات بگم ، شرم ميكنم ، ميگم رد عاشقي رو گم كردي ..... برو پي كارت ، اما هر چي جلوتر ميرم بازم اين خاطره ی با تو بودن و با تو موندنه كه قرار دل بيقرارم ميشه ، صاحب دلم ، نمي دونم با اينهمه مهربوني چرا دل نازنينت برا غريبي من به رحم نمياد ، چرا يه نگاه نميندازي ببيني چه تلخ داره ميگذره عمري كه بي تو سر ميشه ، ميدوني چي شد كه صبر از سرم گذشت ... ؟؟؟ يه عزيزي ، يه پرستوي مهاجر ، يكي كه خيلي دوستت داره ، كلي از تو و دلتنگيش واسه تو برام گفت ........ من نميتونستم اشك بريزم ، چاره اي نداشتم بايد واسه خودت ميگفتم كه : دلتنگم و ديدار تو درمان من است تا رد اشك كسي رو حيرون احوالم نكرده ، قسم به نداي برادري كه حسينت رو خطاب كردي ..... دل بيچاره ما رو درياب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت توسط دوستدارسید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به هر ديار كه رفتم
به هر كجا كه نشستم به اشك ديده نوشتم كه اي خوب جاي تو خالي... |
| پیوندهای روزانه |
|
پایگاه اطلاع رسانی آیت الله بهجت نصایح رساله زندگی نامه رساله ی احکام آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|